|
علل تشنج آفرینی رژیم
اسرائیل در منطقه
نویسنده: مهدي وحيدي
منبع: روزنامه کیهان 09/05/85
اين روزها شاهد حملات رژيم اسرائيل به فلسطين و لبنان هستيم، اسرائيلي كه
در سال 2000بطور يك جانبه و يك طرفه سرزمين هاي اشغالي در جنوب لبنان را
ترك گفت، 13زنداني لبناني را كه به مدت 10سال بدون محاكمه در زندان به سر
مي بردند آزاد كرد.
حال در تحليل علل روند اين تحولات و رويكرد جديد اسرائيل لازم است به
استراتژي و تاكتيك هاي آمريكا و اسرائيل كه منجر به عملگرايي نوين در هزاره
سوم گرديده است اشاره شود. بازيگران عرصه روابط بين الملل جهت دستيابي به
اهداف و مقاصد آرماني و واقعي خود داراي برنامه اي درازمدت و از پيش تعيين
شده تحت عنوان استراتژي و اقدامات مقطعي و كوتاه مدت برحسب رويدادهاي زماني
خاص در قالب تاكتيك ها هستند. در واقع آمريكا عصر جديد را با استراتژي
ژئوپولتيك (جغرافياي سياسي) دستيابي به جزيره جهاني يا خاورميانه فعلي جهت
حكومت و تسلط بر جهان آغاز كرد و همچون سير تاريخ در سال هاي پس از نضج
رژيم اسرائيل در منطقه خاورميانه، در روزهاي بحراني از خدمات چنان رژيمي
بهره مند مي گردد كه خود بر پايه استراتژي ژئوپلتيك از نيل تا فرات تشكيل
گرديده است. از اين رو در بررسي و علت يابي تغيير مواضع و اتخاذ چنين جهت
گيري هايي از سوي اسرائيل به نظامي گري مجدد و گرايش به روحيات ميليتاريستي
در ادامه به نقاط و حلقه هاي ظاهرا مفقود ماجرا اشاره مي شود:
1-با كمي درنگ و ريزبيني مي توان دريافت كه يكي از نقاط كليدي دگرگوني فعلي
در معادلات منطقه خاورميانه توسط رژيم اسرائيل فروپاشي توهم قدرت اين رژيم
و شكنندگي سياست ابهام هسته اي اسرائيل است. اسرائيل به ياري و ضرب قدرت
هاي جهاني شكل گرفت و در جهت حفظ و ثبات موجوديت و تماميت ارضي خود از
اصولي پيروي مي كرد كه كشورهاي اسلامي عرب و غيرعرب منطقه را از هرگونه
رويارويي با خود منصرف و برحذر كند. علي الخصوص پس از جنگ هاي فلسطين
(49-1948) سوئز (1956) جنگ شش روزه (1967) و جنگ لبنان در 1982، اسرائيل در
امتداد سياست توهم قدرت خواهان توسعه رعب و وحشت و در واقع افزايش قدرت نرم
افزاري خود بوده است. به دنبال همين اصول در مسائل هسته اي نيز هيچ گاه به
دنبال شفاف سازي فعاليت ها و توان هسته اي خود نبوده و هميشه استراتژي
ابهام هسته اي جهت گسترش ترس از رويارويي با اسرائيل را در محور عملكرد خود
قرار داده است، ولي افول توان نرم افزاري اسرائيل در سالهاي اخير چشمگير
بوده چرا كه اقدامات نيروهاي مقاومت فلسطين و لبنان در برابر هرگونه عمليات
تجاوزكارانه اسرائيلي ها بدون ملاحظه به قدرت و جايگاه ضربه زني آن پاسخي
سخت در قالب عمليات هاي استشهادي است.
رهبران دو حزب اصلي اسرائيل يعني شارون و نتانياهو با خروج از احزاب خود و
تشكيل حزب «كاديما» با دستاويز قراردادن شعار صلح دموكراتيك ميان اسرائيل و
دشمنانش خواهان خروج از چنين بحراني شدند. از همين روي تخيل غيرواقعي امنيت
داخلي و عدم ضربه پذيري اسرائيل برخلاف آمال آنها بر همگان آشكارتر گرديد.
لذا اسرائيل جهت بازتوليد حداقلي و مقطعي شخصيت قدرت محور خود در منطقه
نيازمند چنين بحران آفريني و آتش افروزي در مرزهاي خود با لبنان و فلسطين
بود.
2- در اولين انتخابات پارلماني فلسطين (ژانويه 2006) پس از يك دهه، جنبش
اسلامي حماس قدرت را در دست گرفت و معادلات محاسبه شده آمريكا و اسرائيل در
طرح خاورميانه بزرگ و طرح نقشه راه را به يكباره با شوك غيرقابل پيش بيني
مواجه گرداند، چرا كه آمريكا و اسرائيل با طرح «دموكراتيزه كردن» منطقه
خاورميانه و ايجاد فضا جهت برگزاري انتخابات آزاد و همه پرسي در طرح
خاورميانه بزرگ به دنبال خلع سلاح نيروهاي مقاومت در برابر اسرائيل بود،
ليكن حضور حماس در انتخاباتي آزاد و جلب اعتماد و حمايت مردم و كسب حداكثر
آراي ماخوذه جاي هيچ گونه عمل انجام نشده اي را براي اسرائيل باقي نگذاشت و
از سويي براساس مانيفست حماس برقراري صلح ميان اسرائيل و فلسطين بدون حل
موضوع آوارگان فلسطيني (از 1948) و بازپس گيري سرزمين هاي اشغالي (بعد از
1948) بي معنا و غيرقابل قبول بوده است، امتداد چنين تناقضات فكري و
عملكردي ميان اسرائيل و فلسطين با روي كار آمدن حماس منتج به اقداماتي چون
توقف انتقال سهم ماليات مرزي به فلسطين (كه تا قبل از ظهور حماس در اختيار
تشكيلات خودگردان بود و حدوداً 50 ميليون دلار مي شد)، قطع روابط ديپلماتيك
اسرائيل و اتحاديه اروپا با فلسطين، قطع كمك هاي مالي اروپا و آمريكايي به
فلسطين و... جهت فشار به حماس بمنظور تقسيم قدرت، تعديل اصول اوليه و
همراهي با معادلات مدنظر قدرت هاي منطقه اي و جهاني بوده است. از همين روي
عدم انعطاف حماس و پافشاري بر استراتژي خود يكي ديگر از دلايل حملات و
تغيير موضع اسرائيل به جهت بحران آفريني در منطقه و جلوگيري از ايجاد اجماع
داخلي فلسطيني برعليه اسرائيل بوده است.
3- تهديد حزب الله لبنان براي اسرائيل از ديگر دلايل تشنج آفريني اسرائيل
در منطقه است. اسرائيل پس از شكست و خروج از جنوب لبنان درسال 2000 م براي
خلع سلاح حزب الله لبنان كه خطري هميشگي و مانعي سخت و غيرمنعطف در برابر
هر اقدام اسرائيل است، دست به هر اقدامي زده است. فشار بين المللي با حمايت
آمريكا، تحريم و تهديد لبنان هيچ يك جوابگوي خواسته هاي اسرائيل نبود. لذا
آمريكا با طرحي برنامه ريزي شده سناريوي ترور رفيق حريري نخست وزير فقيد
لبنان را به يكي از حاميان حزب الله لبنان يعني سوريه نسبت داد و با
فشارهاي بين المللي و گزارشات كميته حقيقت ياب كه منجر به قطعنامه 1559
شوراي امنيت گرديد، شرايط خروج نيروهاي سوريه از لبنان را مهيا نمود تا جوي
نامناسب براي حزب الله برقرار سازد. ولي در ادامه حمايت مردمي از حزب الله
لبنان و حضور كم نظير مردم در تظاهرات به نفع حزب الله مشاهده شد. در چنين
شرايطي بازآفريني قدرت تحت فشار حزب الله در لبنان صورت گرفت و اسرائيل و
آمريكا دست يابي به اهداف موردنظر خود را دورتر از آنچه مي خواستند، ديدند.
از سوي ديگر تغييرات داخلي در پارلمان لبنان و روي كار آمدن مخالفان سوريه
در لبنان نيز نتوانست از قدرت و اشاعه توان حزب الله بكاهد، از اين رو
اسرائيل با آغاز يورش به سرزمين هاي لبناني در تحليل نهايي با چنين تاكتيكي
بدنبال انتصاب علل بحران سازي و ناآرامي هاي فعلي به حزب الله و خلع سلاح
اين گروه مخالف حضور اسرائيل در منطقه خاورميانه است.
4- در فاز دوم علت يابي بحران سازي اسرائيل در منطقه بايد به ادله
غيرمحسوسي بپردازيم كه تامين كننده منافع شريك راهبردي اش آمريكا مي باشد.
چرا كه آمريكا در عصر جديد با استراتژي ژئوپولتيك گرايي خواهان در دست
داشتن نقاط استراتژيك جهان و از جمله مهمترين اين نقاط يعني خاورميانه
(جزيره جهاني) است. به همين دليل حملات به افغانستان و عراق به پشتوانه
سناريو «11 سپتامبر 2001» نيز در همين راستا قابل ارزيابي است.
آمريكا با درك موقعيت سوق الجيشي و وفور منابع انرژي كه پايه هاي ثروت و
قدرت منطقه خاورميانه هستند، كسب شاهرگ هاي اقتصادي و تسلط بر شريان حياتي
اقتصاد بين الملل را در سلطه بر منطقه خاورميانه مي بيند. لذا بعد از
فروريزي اتحاد جماهير شوروي در 1991، گسترش نفوذ اقتصادي در كشورهاي تازه
استقلال يافته كه زنجيره شمالي خاورميانه را شكل مي دهند و حضور نظامي در
عراق و افغانستان و خليج فارس و درياهاي آزاد حاشيه منطقه خاورميانه حكايت
از تاكتيك هايي جهت رسيدن به استراتژي نهايي تسلط بر خاورميانه است. اما
بعداز جنگ عراق درسال 2003 آمريكا با بحران هايي از جمله بحران مشروعيت
عملكرد و بحران معنا در داخل و خارج آمريكا مواجه گرديد. از اين رو توان
قدرت خود را روبه نزول يافت چرا كه برداشت جهانيان و افكار عمومي دنيا به
اقدامات آمريكا همچون كشورهاي امپرياليستي قرون گذشته بود.
برهمين اساس نياز به ايجاد بحران و تشنج در منطقه بمنظور انتقال مسير افكار
عمومي دنيا از حوزه درگيري آمريكا به ناكجاآباد ديگر در ميان تصميم گيران و
تصميم سازان يهودي آمريكا و اسرائيل احساس گرديد. فلذا جهت فرافكني و
انحراف درك دروني افكار عمومي از آمريكاي امپرياليست به آمريكايي ميانجيگر
صلح ميان اسرائيل و لبنان و فلسطين و يا سوريه مي بينيم كه اسرائيل شريك
راهبردي آمريكا بحران سازي در منطقه را جهت منافع آمريكا معقول و مستدل مي
يابد.
5- يكي ديگر از دلايل رژيم اسرائيل براي ايجاد تشنج اخير فضاگشايي براي
آمريكا جهت اشغال سوريه و فشار بر ايران به منظور تكميل استراتژي ژئوپولتيك
تسلط بر خاورميانه است. چرا كه آمريكا پس از تضعيف شخصيت جهاني اش ياراي
حمله مستقيم به سوريه با بهانه هاي واهي حمله بر افغانستان و عراق را نداشت
و در انتصاب ترور رفيق حريري به سوريه و ايجاد اجماع جهاني برعليه سوريه به
جز خارج كردن نيروهاي سوريه از لبنان براساس قطعنامه 1559 شوراي امنيت
موفقيت چشمگيري بدست نياورد. از اين رو تنها در صورت بروز بحراني در منطقه
كه اسرائيل هزينه آن را پرداخت، شايد بتواند به بهانه دخالت در جنگ اسرائيل
و حزب الله، سوريه را از مدار بي طرفي خارج و با يورش به آن يكي ديگر از
حلقه هاي زنجيره امپرياليستي تسلط بر خاورميانه را كامل كند و در كنار آن
نيز خطوط پيشرونده درگيري ايران با اسرائيل و آمريكا را برچيند. از چنين
جهات و رويكردهايي اسرائيل براساس تاكتيك هاي متعدد داخلي و خارجي در
امتداد استراتژي خود و شريك راهبردي اش آمريكا اقدام به عمليات نظامي
برعليه لبنان و فلسطين نموده است.
|